|
اومد و یه خط راست کشید.... اصلا با خط کش خطشو کشید. خطی نازک و باریک...
وایساد کنارشو شروع به جار زدن کرد: -راست یا چپ. "سو" ی خودتون رو مشخص کنین. پرسیدم: این چیه؟ -حرف نزن می فهمی. -آخه چپ و راست یعنی چی؟ نکنه حق و باطله؟ -نه عزیز. حق و باطلش درهمه. -ممممممممم.... پس هرکسی باید یه بسته(Pack) رو بپذیره.. مخلوط و درهم؟ -آره. تو هم زود "سو" ت رو مشخص کن. -مممم.. اون وقت... اگه... اگه هم سویی ها مون یه کاری کردن که باطل بود؟ - زرشک! پس خدا واسه چی توجیه رو خلق کرد؟ - اگه کاری که سوی مخالف کردن حق بود چی؟ -کار به اون جا ها نمی رسه... -یعنی چی؟ -چقدر نفهمی. -ببخشید.. می شه بیشتر توضیح بدین؟ -اه... ببین. کافیه چند روز توی "سو" ت باشی تا حق برات بشه کار هم سویی هات... باطل بشه کار سوی مخالف... افتاد؟ |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
تا حالا شده وقتی قرآن می خونین یه غرور خاص بهتون دست بده؟... یه حس فوق العاده...فوق العاده. این جا رو ببینین شاید بهتون دست داد:
مسحیت* : شهسوار ایمان کسی است که بتواند در عین ناباوری ، باور کند. اسلام: و لا تقف ما لیس لک به علم، ان السمع والبصر والفواد، کل اولئک کان عنه مسئولا.(اسراء 36) از چیزی که به آن علم نداری پیروی مکن، همانا گوش و چشم و دل، از همه ی شان بازخواست خواهد شد. چی شد؟ بهتون اون غرور دست داد؟ ______________________________ البته منظور از مسیحیت ، اون دینی است که امروز با نام مسیحیت شناخته می شه. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
سلام.
با این که شاید کار درستی نباشه... اما وقتی توی اتوبوس می شینم سعی می کنم به حرف های جلویی هام گوش کنم! این ثروت مند ها گاهی چقدر ترحم برانگیز، شاید هم نفرت انگیز می شوند: اولی: چنجر روش 6 تا س دی می خوره! دومی: مممم اولی:این رو می بینی؟ آخرین مدل این بازی واسه موبایله! عادت دارم بازی های جدید رو بازی کنم. دومی: آآآآ اولی: بریم آیس پک؟ آخه هیچ جای دیگه نمی تونم بستنی بخورم... دومی: ... الهکم التکاثر (تفاخر و افزون طلبی سرگرمتان کرده است) حتی زرتم المقابر (تا آنجا که به دیدار قبرها رفتید(برای فخر فروشی!)) |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
برگشت و با لحن عجیبی گفت:
تنها روزی که حاضر می شم به حرف یه واعظ فکر، فکر و تنها فکر کنم که ببینم تنها وتنها یه نفرشون به حرف خودش عمل کنه. برعکس لحنش، حرفش بدجور توی لایه های پذیرش ذهن آدم رسوخ می کرد. نمی دونم... منطقی یا بی منطق، توجیه پذیر یا ناپذیر، عقلانی یا ناعاقلانه و خلاصه درست یا غلط، حرفش بویی از درستی می داد... نوعی حس.. نوعی شهود... |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|